درد دل های یک دختر چادری...


به کتابهام نگاه کردم. آخ جون تست های تاریخ ادبیات تموم شد


دیگه باید برم سراغ فلسفه


رفتم به طرف اتاقم تا حاضر بشم


چادر قجری پوشیدم


آخه من عاشق چادر قجری ام به قول یکی از دوستان با چادر قجری میشم یه دختر چادری اورجینال!!!


تو راه فقط به فکر دانشگاه مورد علاقه ام بودم


که یه دفعه یکی اسممو صدا کرد


برگشتم یکی از همکلاسی هام بود


با یه تیپ فضایی کنار یه مغازه ی لوازم آرایشی واستاده بوده


همیشه یه حالت خاصی راه میرفت


با همون حالت خاص همیشگی اومد طرفم


ریز ریز میخندید و حرف زدنش زیر هاله ای از عشوه رنگی مصنوعی به خودش گرفته بود


خیلی تلخ بهش خندیدم

با وجود اینکه زیاد ازش خوشم نمیوند سعی کردم کمی صمیمی باهاش برخورد کنم


بر خلاف خنده ای که رو لب داشتم، ته دلم براش تاسف میخوردم


اون خودش این راه انتخاب کرده بود


بارها بهش گفته بودم : حیف تو نیست؟؟؟


اما اون به من گفته بود: حیف تویی!!!


سعی کردم یه جوری بهش بفهمونم که عجله دارم

به خاطر همین صحبتشو زیاد طولانی نکرد و چند دقیقه بعد با یه خداحافظی خیلی بلند از کنارم دور شد


نمیدونم دیگه این چه نوع خداحافظی بود اول خیلی آروم و بعد وقتی کمی دورتر شد خیلی بلند دوباره خداحافظی کرد!!!


اسم این کارو چیزی جز جلب توجه نمیشه گذاشت


شاید هم جبرانی برای کمبودهای عاطفی!!!


خلاصه رفتم کتابخونه کتابمو گرفتم و به سمت خونه رهسپار شدم


دیگه داشت هوا تاریک میشد


کمی جلوتر چندتا جوون بی کار و ...... دور هم جمع شده بودن


سرمو انداختم پایین وقتی داشتم از کنارشون رد میشدم


یکیشون بهم گفت: کلاغ سیاه!!! خیلی بهم بر خورد


یکی دیگه شون از جاش پاشد احساس کردم یکم اومد جلو و بعد با صدای بلندتری گفت:
آخی به بیچاره اینجوری نگید خونه نداره چادر زده!!!


قدمهامو سریع تر کردم


صدای خنده هاشون بدجوری دلمو آزرد


دلم میخواست اون لحظه بلند گریه کنم


نمیدونم چرا بغض لعنتی اینقدر رو سینم سنگینی میکرد


شاید چون بغضمو نجویده قورت داده بودم می خواست منو خفه کنه


نزدیکای خونمون رسیده بودم


اشکهام آروم از روی گونه هام سر می خوردن


اما کافی نبود


دل من هوای هق هق داشت


دلم میخواست برم بغل یکی و بلند گریه کنم


با خودم گفتم میرم بغل مامان گریه میکنم

اما نه مامان اینطوری بدتر نگران میشد


وقتی رسیدم خونه سعی کردم خودمو خیلی عادی نشون بدم


رفتم تو اتاقم درو بستم سرمو گذاشتم رو یه بالشت و گریه کردم


اما باز هم نمیتونستم بلند گریه کنم چون مامان میفهمید


به شخصیت من به اعتقادات من توهین شده بود


چه زمونه ای شده جای ارزش ها عوض شده

واقعا من سزاوار تمسخر بودم یا اون دختر


نمیدونم شایدم هیچکدوم....

نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟


فقط میدونم اون بغض لعنتی هنوز هم تو گلوی من جا خوش کرده....!

/ 1 نظر / 12 بازدید
زهرا

سلام عزیزم منم دختر چادری هستم میدونم سخته توی این زمونه مثل آدم زندگی کردن دیگه حیوانیت به جای انسانیت مد شده ......... عزیزم به وبلاگم سر بزن ونظر بذار یابه ایمیلم پیام بفرست اگه آخرش بنویسی آرش دستان میفهمم تویی.[خداحافظ]